بازپرداخت بدهی

علی برو از احمد آقا یه پاکت سیگار بخر و بیار. علی پا شد که بره ولی یهو مادرش گفت : وایسا علی جان.  بعد رو کرد به شوهرش و گفت :خجالت بکش مرد!! آخه تاکی میخوای آبرو مو نو ببری ، آ خه تاکی میخوای نسیه خریدکنی.

احمد آقا دیروز اومد جلوی در و داد و بیداد کرد گفت: دیگه نسیه نمیده تا بری باهاش تصفیه کنی!!!

آخه چراسرکارنمیری ؟؟؟ همه چیزت شده مواد .... علی ازخونه زد بیرون دیگه این دعواها براش عادی شده بودن و....توهمین فکرا بود که یکی زد سر شونش وگفت : کجایی داش علی؟چراتو فکری ؟پا شوبریم داخل جلسه الان شروع میشه !!!

علی گفت :هیچی داشتم به زمان بچگی و پدرم فکرمیکردم خدا بیامرز سر مواد مرد. دوستش گفت :اصلا علی چی شد تو خودت به مصرف مواد رو آوردی !؟ توکه بابات و دیده بودی و از موادمتنفر بودی !؟

علی گفت :آره متنفربودم ولی مگه نشنیدی «آدم ازهرچی بدش میاد سرش میاد» منم وقتی پدرم مردیه روزرفتم سراغ وسایل مصرفش که بندازمشون دور، وقتی اونا رو گرفتم دستم یه صدایی از درونم گفت: یه بار امتحان کن ببین آخه این چی بوده که پدرت تا آخر عمر دست ازش برنداشت وهمه چیزشو حتی خانواد شو سرش فروخت!!!

خلاصه خیلی باخودم کلنجار رفتم  ولی بالاخره اون نیروهه که الان میدونم اسمش نفس اماره س پیروز شد و من موادمصرف کردم.

اوایل حالم بدمیشدولی یواش یواش فهمیدم چقدر آرومم میکنه ووقتی اونو مصرف میکنم همه چی یادم میره:مردن پدرم ،مریضی مادرم ،بیکاری و....خلاصه دیگه به جایی رسیدکه هر روز مواد میزدم و قیافم هم تابلو شده بود ولی باز همون صدا بهم میگفت : تو معتاد نیستی !! تو با بقیه فرق داری و هر وقت اراده کنی مواد رو میزاری کنار...ولی خودمم دیگه فهمیده بودم بهش خیلی وابسته شدم وهر کارکنم ازش خلاص نمیشم..دوستش حرفشو قطع کرد وگفت :خب چطوری باکنگره آشناشدی؟؟ علی درحالیکه اشک از چشماش جاری بود گفت :من خودم به اینکه اگه آدم یه چیزی رو از ته وجودش بخواد و درجهت خواستش حرکت کنه بهش میرسه رو قبول داشتم و دارم و تو اون سالها با اینکه چندبار اومدم ترک کنم و شکست خوردم ولی همیشه ازخدا میخواستم که یه راهی رو بهم نشون بده که خیلی درست و اصولی بتونم ترک کنم و دیگه برنگردم و خودمم هم همیشه دنبالش بودم و تلاش میکردم تا اینکه یه روز از طریق اینترنت با کنگره آشنا شدم .

حالام همه توانم روگذاشتم واسه سفرم و اینکه درطول سفر بتونم  آروم آروم ناخالصی های جسم  و روحمو کم کنم  و به دانایی خودم اضافه کنم.

دوستش گفت :برات خوشحالم حالا پا شوبریم داخل جلسه شروع شده.

وبا هم رفتن داخل، جلسه که تموم شد علی رو به راهنماش گفت : آقا من دعا رو بخونم !!؟؟

سکوت میکنیم و در سکوتمان ازقدرت مطلق الله میخواهیم که سختی های سفرمان را به عنوان بازپرداخت بدهی هامون نسبت به مواد مخدر از همه ما بپذیره و ما را در تمامی سفرها (اول - دوم - سوم) از یاری خودش محروم نکنه...!!!  آمین 

نویسنده : مصطفی حاجلو - آذرماه 1391