همسفر حمید ، مبینا...
دل
ماه رمضان بود و تابستان و با آنکه ساعت 5 بعدازظهر بود هنوز خورشید در وسط آسمان خودنمایی میکرد. من هم که از گرما خیس عرق شده بودم تند تند حرکت میکردم که خود را به اتاق جلسات و زیر باد خنک برسانم، به نمایندگی که رسیدم دیگر منتظر آسانسور نشدم به سرعت از پله ها بالا آمدم، خودم را به طبقه دوم رساندم و درب اتاق جلسات باز بود و مسافران انگار بر روی صندلیهای سینما نشسته و در حال تماشا فیلم هستند، آرام و بی صدا بودند. خود را سریع به اتاق مرزبانی رساندم تا کیف خود را در آنجا قرار دهم تا سریع به جلسه برسم. به اتاق که رسیدم صدایی آرام شنیدم که گفت: سلام برگشتم دیدیم دخترکی تنها نشسته است و کاغذ و قلمی در دست دارد.
گفتم: علیک سلام دخترم.
داشتم از اتاق مرزبانی خارج می شدم، که دوباره همان صدا ، گفت: ببخشید آقا ساعت چنده ؟
ایستادم و به طرف دخترک آمدم، دیدیم بر روی صفحه سفیدی در حال کشیدن نقاشی است. آرام کنارش نسشتم.
گفتم: چه نقاشی قشنگی ! اسمت چیه ؟
گفت: مبینا.
گفتم: مگه منتظر کسی هستی ؟ که ساعت می پرسی.
گفت: بابام تو جلسه است.
مانده بودم که در کنار دخترک بنشینم یا به جلسه بروم. گفتم: از کی آمدی کنگره؟
گفت: از روزی که بدنیا آمدم.
گفتم: پس همسفر هستی.
سرش را پایین انداخت انگار خجالت می کشید و بر روی صفحه نقاشی اش شروع به کشیدن گلهای زیبا در درون یک گلدان کرد.
فهمیدم که نمی خواهد پاسخ دهد. چند دقیقه ای سکوت بین ما حکفرما شد. ناگهان پرسید: آیا همه بابا خوب هستند ؟
گفتم: آری – همه بابا خوب هستند و بچه هاشونو دوست دارند و آنها بغل میکنند و می بوسند و...
حرفم را قطع کرد و با بغض گفت: منکه خیلی وقته بابام بغلم نکرده و بوسم نکرده و موهامو شونه نکرده .... چند لحظه ای مکث کرد و دوباره پرسید چرا بعضی از باباها معتاد میشند؟
گفتم: اگه بابات معتاد نبود تو که نمی تونستی بیایی کنگره و اینجا بنشینی و نقاشی بکشی.
گفت: تو هم بابات معتاد بوده که اومدی کنگره.
تازه فهمیدم عجب جواب بدی به سوالش دادم. به فکر فرو رفتم و به یاد حرفهایش افتادم با خودم گفتم: آخر نفهمیدم اینجا که هستم تقدیر من است. یا تقصیر من ؟!
ازش پرسیدم: این سبد گل چیه که وسط نقاشیت کشیدی؟
گفت: گل رهایی .
گفتم: گل رهایی که یک دونه است که مهندس خودش به همه کسانی که از اعتیاد رها بشند میده.
گفت: می دونم، فقط می ترسم تا روز رهایی بابام، گلهای مهندس تمام بشه و به بابام گل نرسه ! شاید هم بابام به گلها نرسه ! یه سبدگل کشیدم بدم به مهندس تا یکیشو بده به بابام.
ناگهان درب اتاق جلسات باز شد و از داخل اتاق مرزبانی بعضی از مسافران پیدا بودند. و صدایی از داخل سالن آمد.
سلام دوستان حمید هستم یک مسافر........
خنده بر روی لبان دخترک شکوفا شد و او هم ، همصدا با صدای داخل اتاق جلسات ، شروع به اعلام سفر کرد و با اتمام اعلام سفر او هم مانند مسافران داخل جلسه شروع به دست زدن کرد.
منکه بغض در گلویم و اشک در چشمانم حلقه زده بود مبهوت او شدم.
ناگهان با اعتراض دخترک به خودم آمدم که گفت: دست بزن ، بابامه ، بابا حمید.
جوری گفت بابا، انگار این کلمه ، چهار حرفی ، بیش از چهار هزار حرف برای گفت داشت.