دل نوشته مسافران...
فقط می خندید، در آغوش گرفتمش ، از او پرسیدم نامت چیست؟
آرام و طوری که کسی صدایش را نشنود گفت: کیمیا ، اما به من میگویند: همسفر حمید
گفتم: از کجا آمدی ؟
گفت: از بهشت پاک! به زمین همیشه خاک !
گفتم: برای همسفر بودن ، این همه راه از بهشت تا زمین آمده ای!
گفت: من هم مسافرم ، هرچند که به من بگویند همسفر.
گفتم : مسافری؟
گفت: آری ! مسافر زمانم ! چون روزی زمان ماندنم در زمین به پایان می رسد، و من مسافر زمان آینده خود می شوم. و دوباره شروع دیگری را آغاز می کنم!
گفتم: به کجا سفر می کنی؟
گفت: وطنم ، تا آنجایی که روز اول از آنجا آمده ام.
گفتم: خانه ات کجاست؟
گفت: نزدیکی خانه خدا !
چون نفهمیدم چه می گوید ، پرسیدم یادم رفت ازت بپرسم چند سالته ؟
با خنده گفت: کمی کمتر از سن خدا !
گفتم: راستی تو که زبان بچه های کنگره را نمی دانی پس اینجا چه می کنی؟
گفت: محبت به زبان نیست . و عشق تنها زبانی است که در تمامی حلقه های آفرینش همه آن را می دانند و می فهمند. و عشق متعلق به همه موجودات است.
گفتم: زمین را بیشتر دوست داری یا بهشت را !
گفت: هرکجا که عشق باشد، زمین و آسمان همه عشق اند! زیرا همه در عشق شناورند. بهشت عشق و جهنم هم عشق است!
- نفهمیدم چه می گوید: فقط لبخند زدم . گفتم: دلت برای خدا تنگ نشده است؟
گفت: او همیشه با من است!
گفتم: آخر نگفتی برای چه به زمین آمده ای؟
گفت: هرکس برای هدف خاصی پا در زمین می گذارد . آمده ام تا مقام انسانی خود را بیابم!
گفتم: برایم دعا کن.
همانطور که آهسته در آغوشم می خوابید
گفت: دستهایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.
نویسنده : محمود اسماعیلی
این وبلاگ از طرف لژیون آقای محمود اسماعیلی از نمایندگی شهرری با هدف آموزش ، پیشگیری ،مهار و درمان رایگان اعتیاد راه اندازی شده است امیدواریم که بتوانیم در این مسیر قدمی برداشته باشیم.