دل نوشته همسفران....
به نام خالق هستي بخش
همسفران كوچك ابوالفضل
ماه رمضان سال 1391 بود سالي كه مسافر دو قلوها سفر اول خود را سپري مي كرد . سه شنبه ساعت 6 بعد از ظهر مسافر دوقلوها بعد از يك عصبانيت غير منطقي كه نشان دهندة شرايط روحي و جسمي مسافر بود براي طي كردن سفر خود به كنگره رفت و دو قلوها ماندند و مادر بظاهر استوار و محكم ولي در باطن خسته دلشان .
هر سه همسفر ناراحت از ناراحتي مسافرشان كه خدايا كي اين دغدغه ها به پايان مي رسد.
مادر در دل خود به مسافرش فكر مي كرد و كمكهايي كه مي تواند برايش انجام دهد تا سفر مسافرش به خوبي تمام شود و اين دغدغه هاي بي جا به شيشة دل خانواده آسيب جدي وارد نكند.
همسفران ابوالفضل ماه شماري و هفته شماري براي رهايي مسافر و مقاومت براي بيقراري پدر مسافرشان.
مادر همچنان با دل نگران خود صحبت مي كند و به كارش ادامه مي دهد و با خود مي گويد خدايا من سپر بلا باشم و شكوفه هاي زندگي ام آسيب نبينند و اما غافل از اينكه شكوفه ها هم مقابل طوفان زندگي دست و پنجه نرم مي كنند و دنبال راه چاره براي رهايي و آرامش رسيدن مسافرشان.
مادر در خلوت دلش هم سخنگو بود و هم منتقد و هم پاسخگو كه قل بزرگ 5 ساله ابوالفضل فضاي بظاهر سكوت و باطن پر هياهوي اتاق را شكست و پيشنهاد داد :
مامان من ميگم براي بابا كادو بخريم تا بابا خوشحال باشه و ديگه عصباني نشه.
قل دوم با كوچكي اش براي خودش احساس مسئوليت كرد و گفت من ميگم ، من ميگم ... يعني اينكه ذهنش درگير راه چاره بود و همش استرس آنرا داشت كه نكند راه درمان براي ناراحتي مسافرش پيدا نكند. يكدفعه حروف و كلمات را با هم جمع كرد و برق چشمهايش نشان مي داد كه او هم راه چاره پيدا كرده و مي خواهد به مسافرش كمك كند و ...
گفت: من ميگم نذاريم بابا سيگار بكشد چون سيگار ضرر داره و بابا رو عصباني مي كنه و ... .
مادر لبخند بغض آلودي كرد و به فكر فرو رفت در دل نجوا مي كرد و اشك گوشة چشمانش را خيس كرده بود به بهانه مرتب كردن اتاق سرش را به طرف كمد چرخاند و اشكهايش را تميز كرد كه نكند اشكهايش دل شكوفه ها را بلغزاند چون اين اشك تنها اشك غم نبود بلكه اشك خوشحالي هم بود چون تنها مادر خانواده بود كه از سفر مسافر زندگي اش خبر داشت و هميشه به تنهايي نگران و خوشحال و اميد به رهايي مسافر داشت ولي الان به اين فكر مي كند كه شكوفه ها همچنان با مادر همراهي كرده و راه رهايي پدر را دنبال مي كنند و بخاطر همين نمي خواست بفهماند كه حرفهاي شكوفه هايش دلش را سوزانده بلكه اميدش به اين بود كه شايد كليد رهايي پدر دست حرفهاي زيباي همسفران كوچك باز شود . با خودش گفت:
خدايا من فكر مي كردم كه مسافر پدر زمان است و بزرگ خانواده ولي نه مسافر مان شاهرگ زندگي است و ما همسفرها مويرگهاي آن اگر مسافرمان به ما خون رساني و مهرباني نكند ما هر سه همسفر خشك شده و زودتر از مسافر از كار مي افتيم. پس اي خداي بزرگ اين شاهرگ و مويرگهاي اطرافش را به سرورشان قلب ( خداي بخشنده ) مي سپاريم كه او كار خودش را خوب مي داند و به همه جاي بدن خون رساني مي كند به اميد رهايي همه مسافرهاو همچنين مسافر دوقلوها " ابوالفضل " .
والسلام
نویسنده : همسفر ابوالفضل
این وبلاگ از طرف لژیون آقای محمود اسماعیلی از نمایندگی شهرری با هدف آموزش ، پیشگیری ،مهار و درمان رایگان اعتیاد راه اندازی شده است امیدواریم که بتوانیم در این مسیر قدمی برداشته باشیم.