چراغ صبر ، دشت آرامش 

روزگاری شهر دل تاریک شد 

نا امیدی هم به دل نزدیک شد 

 عقل چون در تیرگی افتاده بود 

در ره خود بس خطا افتاده بود 

نوری از افلاک آمد سوی عقل 

راه را بر سوی نور آورد عقل 

چون به سوی روشنایی رفت دید 

صبر در این راه میباید گزید 

چون چراغ صبر دل را چاره کرد 

پایداری راه را هموار کرد 

 میوه داد این صبر در پایان کار 

روشنایی داد آرامش به یار 

چون تحرک با صبوری یار شد 

تیرگی در ماتم و انکار شد 

 دید راه دل به نیکی آمد است 

سادگی با لشگر بیک آمد است

  راه خود را تیرگی گم کرد و رفت 

جای خود با روشنی پس داد و رفت 

 

 علیرضا