بنام خداوند

از فرمانبردارى تا فرماندهى

بنظر من يكى از مهمترين دستور جلسات همين موضوع است،وقتى زير لب اين دو كلمه را مى گويم واقعآ انرژى بمن ميدهد،چون در راه و مسير كنگره 60 با اين دو موضوع كه آشنا شدم و در قسمت اجرايى وجود خودم قرارشون دادم از مبدا حركتم تا مقصد سفر اولم،بسيار انرژى ها و لذتها بردم در مسير،چون فقط در چهارچوب محيط درمان نبود و در مسير زندگى هم بسيار كاربرد  و يكسرى ناتوانيهايم تبديل شد به توانايى موثر.

روزهاى اولى كه به كلاسها جهت درمانم ميرفتم بسيار رفتن به آنجا برايم سخت بود،چونكه اول حس و حالش را نداشتم،و دوم خيلى زياد اعتقادى در وجودم به درمانم(ترك)نداشتم،چون سه مرتبه ترك مواد كرده بودم يا اينطور بگويم با مواد قهر كرده بودم و همين موضوع باعث شده بود كه زياد اعتقاد نداشته باشم.

موقعى كه از شيراز به تهران ميرفتم و از آنجايى كه دست و پا شكسته در جلسات شركت ميكردم،يكى از روزها براى مصرف مواد اضافى يا همان گريز زدن با دوستان محترم مصرف كننده ام هماهنگ كردم كه به باغ برويم،ويكساعت قبل ازجلسه ساعت چهار به استادم اس ام اس دادم كه من امروز اگر كلاس نيام مشكلى ندارد؟

آقا محمود در جواب اس بمن گفت:نه اشكالى ندارد،اما  در کلام الله شریف ( زمر) خداوند میفرماید:

 آيا آنان كه نميدانند با انان كه ميدانند برابرند!!!؟؟

همين اس باعث زدن يك جرقه خفيف شد در ذهن من و اس را در گوشه اى از گوشيم ثبت كردم،و به دوستام گفتم كه من به باغ نميام،خلاصه بچه ها گفتند خودت برنامه باغ رو پياده كردى و بايد برويم،گفتم من ميروم به كلاس و ساعت 8:30غروب مياين به خيابان آستانه كنار پارك،و من رفتم به كلاس.

خلاصه اينكه درذهنم ايجاد شد كه من بايد بدانم تا موفق شوم نه اينكه ندانم و دنبال موفقيت هم باشم.

دوستى هم داشتم و دارم كه اون هم پنج سال رهايى ازاعتياد در كنگره60 است،كه اوايل سفرم بمن ميگفت كه فردا صبح كه جمعه هست ميخواهم به پارك طالقانى بروم تو هم مياى؟منم ميگفتم ها ميام،ساعت چند بريم؟گفت ساعت 7:30صبح زنگت ميزنم كه بريم.صبح جمعه ها ميشد و زنگ من ميزد،من هم كه در خواب بودم مثل اينكه بيهوش شده بودم،و ساعت10 يا11بيدار ميشدم،و تا مدتها مصرف داروى صبح من به همين مشكلات بيدارى بود،يا دير دارو مصرف ميكردم يا اينكه ساعت هشت بيدار مى شدم و دارو را روى زبانم ميگذاشتم و دوباره ميخوابيدم.

خلاصه يكسرى مشكلات خواب شب بود،بيدارى صبح، گريز زدن ،مشاركت نكردنم بود،مطالعه نكردن جزوه هاى جهانبينى و وادى هاو دركل ضعيف حركت كردن من در مسير راه بود،و اين مشكلات رو با راهنماى عزيزم در ميان ميگذاشتم و راهكارهايى بمن ميگفت كه مثلا در طول روز زياد انرژى درونى بدنت رو طى كاركردن اضافى هدر نده،يا صبح تا از خواب بيدار شدى  سریع خودت را از تشك بيرون بكش و به حياط  و يا لب پنجره اتاق برو و درب پنجره را باز كن و نگاه به بيرون بينداز ، و اهمیت ندادن به افکار منفی  ، يا پيام ندادن شما به شخص معتادى كه دوستت هست و دوستش دارى چون ممكن است دوست شما در موقع پيام دادن به حرف شما اهميت ندهد و سيستم درونى بدن شما كه افكار شما هست را بهم بريزد و بدن شما خسته ميشود و صبح بد از خواب بيدار ميشوى و...،يا در طول روز بدنت خسته است، و خيلى موضوعات دیگر.

و از تاريخ شروع سفر تلفنى من يعنى28/02/91 تا 03/08/91من با هزاران مشكل مواجه بودم كه در تاريخ سوم كه مصرف من از پنجاه ميلى گرم به نهصد ميلى گرم در روز رسيده بود استادم بمن گفت:

سيدمحمدعزيز،براى اينكه فرمانده خوبى شوى

ابتدا

بايد فرمانبردار خوبى باشى.

و همين سخن را در دفترچه من يادداشت كردند كه هرروزى كه ميخوانم بيشتر پى ببرم به معنى آن و همينطور هم شد.

من معنى كلامشان را بيرون كشيدم كه بايد اگر در كارهاى من خللى است و از دور توسط استاد راهنمايم اشاره اى و يا فرمانى بمن ميشود كه اين راه را برو،يعنى اين حركت را به مرحله كاربردى در بياور كه در پايان مسير به فرماندهى دست پيدا كنى.

چون استادم راهى را طى كرده بود كه من ميخواستم تازه آن راه را برم و راه براى او نمايان بود.

و من اگر بخواهم از سمت تاريكيها و نيروهاى تخريبى حركت كنم و به سمت نور در حركت باشم و عظمت نور را بيابم و به همان فرمانروايى بزرگ نزدیک و نزدیکتر شوم و روزی به فرمان نفس مطمئنه برسم  که  همان حكم عقل است و فرمان خداوند است،بعبارتى شو،شود.هرچه خواهى شود.

پس آن كنيم كه فرمان است،

و همين حرف باعث شد كه مرا بيشتر به بازى و فعاليت بكشد،و روزهايى شد كه بدون اينكه دوستم بمن بگويد به پارك برويم،من به پارك ميرفتم ،ساعت پنج صبح بيدار ميشدم و از جنوبی ترین نقطه تهران ( كهريزك) به سمت استخر ميرفتم،روزهاى مخالف كلاس به آكادمى  ميرفتم،و در كل زندگى كردن برايم معنى پيدا كرده بود و بسيار لذت بخش شده بود برايم.

يك فرمانبر خوب يك فرمانده عالى و موفق ميشود.

 

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید.

 

مسافر سفر دوم:محمد ضرغامى از شيراز