پژواک من با خدا

شبی پر از سیاهی ، پر از تنهایی ، پر از رنج را طی کردی. .. 

شبی که ترس بر جانت سایه انداخت و به هرکه رفتی یا همگان خفته دیدی و یا در پس افکار خود. ..!

همه در خوابی شبانه ، بعضی درگیر کابوس ، بعضی درگیر آرامش ، بعضی درگیر افکار روزانه شان و تو بدنبال بیداری که بماند همراهت. .. 

راه ناهموار، راه پراز سایه هاو چاله های بسیار و اینجا تنها بیدار کسی نبود جز قلب تو که خبر از طلوع میداد ، نشانه اش ماهی بود که در آسمان میتابید 

پابه پایت میامد به خیال اینکه راهت را روشن کند 

اما

ماه تنها نشانه اوبود برای تو که بدانی بیداری!  

 حتی در شبی تاریک میان خوابزدگان ممکن است. .. 

رفتی با چنگ و دندان از کوه زندگی بالا تا به قله رسیدی

 به آسمان نزدیکتر شدی و تنها شدی باخود و تمام ناامیدیها و پرسشهایت...

واینجادرست در اوج ناامیدی پژواک صدایت فقط امیدبود و روزنه ای از نور. ..

 ماه سجده که برآورد خورشید طلوع کرد و آنجا بود که خود را بر بالاترین قله زندگی یافتی

 بر بال خدا 

 همسفر عزیز کجای جاده زندگی خود ایستاده ای ؟ آغاز. ..! ؟ وسط! ؟ 

چگونه مسیرت را طی میکنی! ؟ 

تنها ویا! !! ؟

 

 

مسافر سفر اول : سعید حیدری