من مسافرم


من مسافرم و دیگر معتاد نیستم ، باید بروم ، سنگ را بشکافم ، 

باید چون آب جاری باشم و راه خود را از میان سنگلاخ باز کنم تا به دریای ابدیت بپیوندم ، 

 چون رود با صخره ها برخورد کنم و نه خود که صخره را بفرسایم 

 آری من مسافرم ، 

 هدفم بس متعالی است 

 مقصدم یک دنیا عشق و ایثار 

 راهم پر از مشکلات 

 ولی نمیمانم به راه 

 خواهم رفت تا به خویش خویشتن برسم 

 به اصل وجودی خویش 

 چون شعر زیبای شاعر که گوید 

 هرکسی کو دور ماند از اصل خویش 

 باز جوید روزگار وصل خویش 

 میخواهم اصل خود را بیابم 

 آری من مسافرم 

 مسافر عشق ، مسافر زمان ، مسافر زندگی 

 ودیگر نامی و راهی به مصرف مواد ندارم 

 بلکه. هدفی دارم بس والا 

 من مسافرم 

 و با شادی فریاد میزنم که من مسافرم