داستانك( خدمت بلاعوض)

گنجشک و آتش

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...

آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟


پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

 

مسافر سفر دوم:

محمد ضرغامى از شيراز.

 

مشارکت های مکتوب

وادی دوم و برداشت من از آن
جایگاه من اینجاست در کدام سفر زیاد مهم نیست اما انجام درست وظیفه است که مرا یاری میدهد تا رشد کنم ، 

درست که سفرم ابتدای راه است و مسافر سفر اول ولی استادم به من آموخت که باید نقشی درست ایفا کرد و باید ذکات عمل را پرداخت و این همان وادی دوم است که بفهمم و بدانم که سهم من چیست و کجای داستان قرار دارم ، چگونه با این نوشتن ساده برداشتها و خاطراتم میتوانم ابتدا به خودم و سپس به دیگرانی که شاید این مطلب را میخوانند و تاثیری برایشان داشته باشد کمک کنم و تازه در این بخش باز هم به خودم کمک کرده ام و انرژی برای خویش ذخیره ساختم ، این بود که دانستم شاید تمام خود هیچ انگاری زمان مصرف با توصیه محبوب بد باطن و خوش نمای من بوده نه عقل ، و دانستم تواناییهای در وجودم به امانت سپرده شده که شاید مرا در حد اعلا به پیش میرانده و تمام آنرا خرج نیروی کاذب و منفی اعتیاد کرده بودم ، میخواهم به پیش برانم ، میخواهم یکه تازی کنم تا به نور برسم و این شب ظلمت را بشکنم ،به یاری تمام یاوران بی منت و زحمتکش کنگره و بشکنم سد ناتوانی را که چون دیواری بدور خویش کشیده بودم ، آری من هستم و به دلیلی هستم و تا هستم باید تلاش کنم 

  علیرضا مسافر 

مشارکت های مکتوب

وادی دوم و برداشت من از آن

از کجا آمده ام 

 آمدنم بهر چه بود ؟

اینکه در این دنیای فانی به هیچ باشم و به هیچ فکر کنم فکری از افیون بود و فرمانی از یک معشوقه خوش ظاهر ، اما واقعا برای چه به دنیا آمدم!  

این را فقط با تلاش و کوشش و کسب دانایی است که میتوانم پی ببرم ، 

فقط آندم که عقل و دانش مسیر را برایم روشن کند هدف از آفرینشم مشخص خواهد شد ، 

 اما این که من کیم مهم نیست و مهم اینست که ...............................

ادامه نوشته

دل نوشته مسافران

دلگیریهایم 

چه نیروهایی را خداوند در وجودم به امانت گذارد زمان آغاز من 

 و چه بیهوده و نابخردانه نیروهایم را سوزاندم و خرج سیاهی کردم! 

چگونه همه چیز را جبر میدیدم

 و از پدر و مادر و خداوند برای بوجود آوردن من دلگیر بودم!  که چرا مرا به دنیا آوردید ؟ آوردید که رنج و عذاب بکشم ! ؟ 

من چه گناهی کرده بودم که ناخواسته آمدم به این دنیا و باید اینهمه عذاب بکشم و بروم ، واگر گناهی مرتکب شوم بخاطر عذابی است که در طالعم بوده و اگر جهنم بروم عین بی عدالتی خدا است !

خداوندا مرا ببخش 

حال میفهمم که رنج من از نادانی من بوده ، از گناهانی که در حق جسمم روا داشتم ، از دروغ و هتاکی من روزی من کم شده بود ، 

 وچه بخشنده است خداوند ، لحظه ای که روی به روشنی برگرداندم ،چه بسیار آرامش و گنج نصیبم کرد ، چگونه درهای رحمتش برویم باز شده و چه زیبا شده روزگارم ، خدارا سپاس که مرا هیچگاه تنها رها نکرد حتی زمانی که در خواب و غفلت و بیخبری زبان به خطا میچرخاندم و راه کج میرفتم 

 خدا را شکر که راه مرا به سوی خود رهنمون ساخت 

خداوندا مرا از بزرگترین دشمن خودم، که جهل و نادانی خودم هست به تو پناه می برم

 سجده بر خاکش میزنم به پاس اینهمه آرامش و آرزویم اینست بتوانم این راه را تا آخر بروم و به او.

برسم و تا جایی که میتوانم به روشنایی خدمت کنم  

علیرضا مسافر 

 

دل نوشته مسافران

حرکت کن قله در یک قدمی است

در عرصه زندگی وقتی احساس میکنیم مورد توجه وحمایت هستیم نهایت تلاش را به کار میگیریم و وقتی احساس میکنیم که یک قدرت مطلق از ما حمایت میکند با اطمینان واعتماد به نفس بیشتری از زیباییهای زندگی استفاده میکنیم.

 اگر در مسیر راه دچار دلهره وترس شدید ،خوب گوش فرا دهید حتماً صدای او را میشنوید که میگوید : نترس ادامه بده ...

من هر وقت دچار حس های منفی میشوم صدای راهنمایم را میشنوم که میگوید : نترس و بیا من در کنار تو هستم تا آخر مسیر  ....

به رفتن ادامه بده ، شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد

مسافر: سعید حیدری

داستانک

راز موفقیت

روزی شاگردی از بقراط راز موفقیت را پرسید و بقراط از وی خواست در رفتن کنار دریا همراهیش کند ، روز رفتن فرارسید و شاگرد همراه استاد به دریا رفت و باهم درون آب رفتند تا جایی که آب زیر چانه ایشان بود ، در همین هنگام بقراط گردن شاگرد را گرفت و زیر آب برد و به واسطه توان جسمی بالای بقراط شاگرد بسیار تلاش کرد تا بیرون بیاید و رنگ صورتش به تیر گی گرایید و بازحمت فراوان بالاخره از دست استاد رها شد ، در این هنگام بقراط گفت راز موفقیت همین است ،:

 آنکه بخواهی و در جهت آن بسیار تلاش کنی 

 

مسافر علیرضا 

 

پیامک...

 

 

مهم نيست كه قفلها دست كيست!!

مهم اين است كه كليدها دست خداست!!

وبراى گرفتن كليد از خداوند بايد حركت كنم و تلاش كنم و آموزش بگيرم

و به خواسته خود برسم!!!

مسافر:على مشهدى 

پیامک...

قضاوت

اگر میخواهی قضاوت من و مسیر کنگره را کنی

                     کفشهایم را بپوش

                     راهم را قدم بزن

                     دردهایم را بکش

                     سالهایم را بگذران

                     روزهایم را بگذران

                                                بعد قضاوت کن

                                                           مسافر:محمدضرغامی ازشيراز

                                                                               

مقالات علمی

از زندگی مورچه ها چه می آموزیم


مور یا مورچه حشره‌ای اجتماعی است، همانند زنبور عسل از راسته نازکبالان که تیره خاصی را به نام تیره مورچگان در این راسته بوجود ‌آورده و در حدود ۱۱۰ تا ۱۳۰ میلیون سال پیش تکامل یافته است. امروزه بیش از ۱۲۰۰۰ گونه مورچه طبقه بندی شده‌اند و تخمین زده می‌شود این تعداد تا ۱۴۰۰۰ گونه نیز برسد. مورچه‌ها به راحتی از شاخک‏های آرنج دارشان و ساختار گره مانندشان و کمر باریکشان قابل شناسایی هستند. 

نمل به معنی مورچه در قرآن :

آیات 16 و 18 و 19 سوره نمل به مورچه اشاره فرموده است. از آیات این سوره به خوبی استفاده می‌شود که داستان حکومت حضرت سلیمان جنبه عادی نداشت، بلکه توام با معجزات مختلفی بود. در حقیقت خداوند قدرت خود را در ظاهر ساختن این حکومت عظیم و قوایی که مسخر آن بود، نشان داد. خداوند در آیه 16 این سوره می‌فرماید :

« لشگریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند. آنقدر زیاد بودند که باید توقف می‌کردند تا به هم ملحقشوند » . سپس در آیه 18 می‌فرماید :



ادامه نوشته

دل نوشته مسافران

 *بنام خدا*

نا اميد نباش!!




امروز قبل از ظهر داشتم ميرفتم محضر واسه نقل وانتقال سند وسيله اي كه فروخته بودم.

در مسير راه كه ميرفتم٬ناگهان چشمم افتاد روي نوشته اي كه با اسپري سفيد با يه خط خرچنگ قورباقه٬پشت در اتاق يه خاور اتاق چوبي.

نوشته بود

 

كاش زندگي دنده عقب داشت

 

از جلوی ماشین و عقب ماشین خاور را که ديدم خيلي بهم ريخته بود٬ازكنارش رد شدم٬چهره راننده رو كه ديدم احساس كردم يه روزي وضع ماليش خوب بوده٬به قول ما برو و بيايي داشته.و يه جورايي همه رو باخته بوده٬و از همه چيز نااميد شده.

 

روشنایی میره تاریکی میاد و برعکس

 

چون آدم اميدوار به زندگي هيچ وقت دست از تلاش بر نمي دارد٬حتي اگر بارها به زمين بخوره باز اززمين بلند ميشه.

 

صفت گذشته در انسان صادق نيست٬چون جاري است.

من بارها به زمين خوردم از لحاظ شخصيتي و مالي و...٬ولي نااميد نشدم هيچوقت.باز حركت كردم٬تلاش كردم و از خداوند طلب كمك كردم٬و او هم به جهت خواسته هاي من بمن كمك میكرد.

در قضيه اعتيادم به روزي رسيدم كه همه ي درب ها بروي من بسته شده بود

و با نهصد تا تك تومني حركت كردم بسمت تهران و درمان اعتيادم.

 

چرا بدون پول آمدم در يه شهر پر خرج؟

چون ميدانستم اگر پولم كم باشد درعوض خداوند هم دستش پر است هم موجودي حسابش.

و به اميد خدا

از خدا هرچه خواستم با جيب خاليم٬آرام آرام به من داد.

آرامش ميخواستم بمن داد٬رهايي از بند مواد خواستم بمن داد٬پول خواستم يواش يواش طبق حركتم در مسير مستقيم دارد ميدهد.

و چندين خواسته معقول ديگر.

 

در نااميدي بسي اميد است

 

مسافر:محمد ضرغامي از شيراز

 

 

 

مشارکت های مکتوب

بنام خدا

آيا در كنگره همه باهم برابرند{عدالت}

سه ماه از شروع سفرم گذشته بود بصورت تلفني٬و تصميم گرفتم كه به تهران و به كلاسهايي كه استادم ميگفت بيايم.چندجلسه مرحله اول را رفتم ٬استادعزيزم به من گفت كلاس از ساعت۵بعدازظهر شروع ميشود تا۸ شب.

هرچي تلاش ميكردم ساعت۵كلاس باشم٬نميشد.و همش با يكي دوساعت اختلاف ميرفتم به شعبه سرتخت. 

واز صحبتهايشان در جلسه و كلاس هيچ چيز متوجه نشدم كه چه ميگويند.

بعداز چند جلسه به شيراز برگشتم.

و بار دوم باانگيزه بهتري راه افتادم به تهران.

تهران كه رسيدم٬هرچي سعي كردم بروم كلاس نتوانستم٬وهفته ي اول گذشت٬جلسه دوم هفته ي بعد با تاخير زياد به كلاس رفتم.

بعداز چند جلسه كه به كلاسها ميرفتم٬هنوز از صحبتهاشون چيزي سر در نياوردم.

جلسه ششم را نميخواستم بروم چون حس و حالشو نداشتم٬و گوشي موبايلم رو برداشتم و يه پيامك به استادم دادم قبل از شروع جلسه

ونوشتم كه امروز كار برانم پيش اومده ٬اگه مشكلي نيست امروز كلاس نیام.

اقامحمود جواب داد

مشكلي ندارد٬اما سوره زمر آيه ۹ ميگه:

آيا آناني كه ميدانند با آناني كه نميدانند برابرند....؟

جرقه اي در ذهن من زده شد كه من براي درمان آماده ام نه كار ديگه.

اونايي كه ميدونن٬بيشتر اطلاعات جمع كردن تا من كه هيچ اطلاعات ندارم.

و ندانستن من عين عدالت بود

سريع لباس پوشيدم و به محله سرتخت رفتم تا از آموزشهاشون عقب نيوفتم.واين بار به صحبتهاي استاد جلسه٬مشاركت بچه ها وصحبت لژيون با دقت گوش ميگرفتم

در ذهنم ميگفتم كافي است از اين همه صحبت فقط يك مطلب رو متوجه بشم٬و همين برايم خيلي هست.

و مطالب رو قطره قطره شروع به جمع كردن كردم٬و روز به روز انگيزه واشتياق من به كنگره و صحبتها بيشتر ميشد.

و همون پيامك باعث شد من تصميم قطعي رو بگيرم و بسيار تا بسيار اون پيامك به من كمك كرد تا حركت كنم و با دانشي كه آموختم در كنگره۶۰ بتوانم با حسهاي منفي٬و غول هزار سر وشيطان مبارزه كنم وبا شكست دادنشون به رهايي و سفر دوم قدم بزار٬

و اين عين عدالت است.

 

از آقا محمود عزيزم٬بابت اون پيامكي كه به من داد ممنون هستم.

(آيا آناني كه ميدانند  با آناني كه نميدانند برابرند؟!؟)

با تشكر از زحمتهاي استادم

مسافر:محمد ضرغامي از شيراز      

پیامک



دل نوشته مسافران...

اندکی صبر ،  سحر نزدیک است

 

بعضی وقتها، نگاه به حرکت مسافرم که می کنم ، نا امید و خسته میشوم.

بعضی وقتها، دیگر خسته می شوم. از بس که میام کنگره و میروم و هنوز مسافرم به نتیجه نرسیده است.

بعضی وقتها، در تنهایی خودم ، غرق در باران اشک می شوم و دلم برای خودم بیشتر از مسافرم می سوزد.

بعضی وقتها،  امیدی به رهایی مسافرم ندارم.

بعضی وقتها، ماندم که چه کنم؟

بعضی وقتها، جواب کی چی های خود را هم نمی دانم؟ چه برسد جواب سوالات مسافرم.

بعضی وقتها، نگاه دیگران همچون کوهی  بر دوش سنگینی میکند.

بعضی وقتها، نمیدانم اینجا که هستم تقدیر من است یا تقصیر من؟

 وقتی با راهنمایم صبحت میکنم.

دنیایی از امید و آرامش در سخنانش موج می زند .

آری همین دیروز بود که با کوله باری از ناامیدی به پیشش رفتم، او با چهره همیشه خندانش گفت:

هنوز یاد نگرفته ای که ناامیدی ازاضلاع مثلت جهالت است و از ابزار شیطان است.

هنوز یاد نگرفته ای که برای خودت حرکت کنی.

هنوز یاد نگرفته ای که ما نمی توانیم انسانها را تغییر دهیم.

هنوز یاد نگرفته ای که انسانها با نفرت تغییر نمی کنند. و محبت باعث جذب انسانها می شود.

و....

و در ادامه گفت:

 به راهنمای مسافرت بنگر:

او چه کار میکند

بدون هیچ چشم داشتی و با توکل به خدا هر روز به آموزش مسافرت ادامه می دهد.

او هنوز از سفر مسافرت نا امید نشده است و هرگز هم نخواهد شد.

او میداند که محبت باعث جذب و در نهایت تاثیر تغییرات در انسانهاست.

او میداند که مسافرت در لایه دوم خودش به دام افتاده است.

او میداند که محبت و خدمت بلاعوض ، سنگ را خرد میکند چه برسد به قلب نازک مسافرت.

او تا لحظه آخر دست از تلاش بر نمیدارد

 

پس تو چه را ناامید هستی؟

 و در آخر همانطور که مرا در آغوش می گرفت گفت:

 

روزهای خوب خواهند آمد

اندکی صبر ،

رهایی نزدیک است.

 

دل نوشته مسافران...

خوشبختی

خوشبختی یعنی وقتی دور و برت پره  آدمهایی که نقاب دارن،  تو سه روز تو هفته میری جایی که همه خودشونن و یک درد مشترک دارن 

خوشبختی یعنی تلاش برای رهایی از جهل ونا آگاهی ،یعنی سه روز توهفته دعوت شدی به بهشت، یعنی دیدن آرامش آدمهایی که تا دیروز وجودشون پربود از ناامنی وحسهای منفی

خوشبختی یعنی نگاه کردن تو چشمهای راهنمات  که توش باخط زیبایی نوشته :« من عاشق رهایی توام»

خوشبختی یعنی لحظه ای که نامه شربتت رو ازدست راهنمات میگیری ویادت می افته هنوزم داری به تلاشت ادامه میدی وتو راه مستقیم هستی

خوشبختی یعنی خندیدن به ترسی که روزای اول ازمشارکت کردن داشتی، یعنی دست زدن بچه ها برای تلاشت و نه حرفات

خوشبختی یعنی همه یکصدا و با انرژی به تو میگن خوش اومدی وتو میفهمی که به چه ضیافتی دعوت شدی

خوشبختی یعنی زندگی تو زمان حال والان، یعنی وادی دهم و رها کردن گذشته، یعنی جاری بودن

خوشبختی یعنی .... ، راستی که ماچقدر خوشبختیم اگر باورش کنیم از درون

(مصطفی حاجلو)