وادی ششم و تاثیر آن روی من
حکم عقل را در قالب فرمانده ، کاملاً
اجرا نماییم
البته پیش از پرداخت به این مبحت می
خواهم یکی از تجربه های تلخ خود را که بی ارتباط با این موضوع نیست برای شما نقل
کنم، چندین سال پیش قرار بود ساعت 8 صبح یکی از روزها برای یک ماموریت کاری
بسیارمهم و حیاتی ، از طریق هواپیما به یکی از شهرستانها بروم
خوب هرکاری مقدماتی دارد، پس برای خودم
برنامه ریزی کردم و قرار گذاشتم که شب زود بخوابم تا از کارهایم عقب نیافتم.
بساط تریاک کشی خود را به رغم میل باطنی
و برخلاف عادت همیشگی ساعت 10 شب جمع کردم تا زودتر به رختخواب رفته و بخوابم. اما
همین که سرم را بر بالشت گذاشتم یک صدایی از درونم به من گفت که مردحسابی کجای
کاری، فکر کردی فردا اگر کارت به طول انجامید با خماری چه کار میکنی؟ بلند شو
حداقل یک ذره شیره سوخته برای تو راهت درست کن تا لنگ نمانی!
دیدم که آن صدا راست می گوید، پس بدون
اینکه به ندای درونی دیگر خودم توجه کنم، از جا ی خود برخواسته بار دیگر بساط را
از نو پهن کردم و از یک طرف و با ولع خاص شروع به پختن شیره نموده و از سوی دیگر
شروع به مصرف تریاک با بافور کردم.
بالاخره ساعت از نیمه شب گذشته بود که
کارم به پایان رسید، خواستم به رختخواب بروم که دوباره همان صدا به من گفت دیگر ،
اگر بخوابی امکان دارد که خواب بمانی و از پروازت جا بمانی پس بهتر است که تا صبح
بشینی و مواد مصرف کنی که بیشتر به اصلاح خودمان توپ شوی و از پرواز هم خواب نمی
مانی.
ناگفته نماند من هم این کار را کردم اما
از آنجائیکه بی خوابی بیش از حد و نئشگی زیاد دیگر عقلی برای من نگذاشته بود،
احساس ناامیدی و یاس در وجودم جوانه گرفته بود. حالا چطور در جلسه شرکت کنم. و از
طرفی می ترسیدم که خوابم بگیرد و آبرویم جلوی همه در جلسه برود.
آن صدای درونی دوباره آمد و گفت؛ نترس
بیشتر مواد بزن تا خوابت نگیرد ، نفهمیدم خوابم برد تا چرت زدم اما وقتی که به
ساعت نگاه کردم ، دیدم ساعت 7 صبح شده است
و حداقل تا فرودگاه مهرآباد سه ربع راه است از طرف دیگر باید نهایتاً نیم ساعت قبل
از پرواز آنجا حاضر باشم چون پرواز بسته می شود و کسی را راه نمی دهند.
با این حال به راه افتادم و بد ون اینکه
ملاحظه جاده و یا مسیر حرکت را انجام دهم، پایم را روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت
هرچه بیشتر به طرف فرودگاه حرکت کردم. که امکان داشت با آن سرعت تصادف کنم و یا به
کسی بزنم. من در آن لحظه چیزی را نمی فهمیدم فقط می خواستم به فرودگاه برسم.
از طرفی نفس لوامه مرا سرزنش می کرد و
می گفت ؛ اگر زودتر می خوابیدی و به موقع بیدار می شدی به همه کارهایت می رسیدی و
نیاز نبود اینقدر با این سرعت سرسام آور حرکت کنی.
در هر صورت به فرودگاه رسیدم اما
متاسفانه به پرواز نرسیدم. و به ماموریتم نرسیدم و بابت آن ضربه بزرگی به زندگی ام
خورد.
بعد از گذشت پانزده سال از آن ماجرا و
پس از ورود به کنگره 60، و شرکت در جلسات
آن و توجه به آموزشهای راهنمای خوبم آقای محمود اسماعیلی و مطالعه نشریات و سی دی
ها ، تازه فهمیدم چه ضربات مهلکی به شهر وجودی خودم وارد ساخته ام.
و از طرفی دیگر فرمانروای شهر وجودی ام
نیستم و دیگر سلولهای جسمم از عقلم فرمانبرداری ندارند و فرمانبردار جسمم شده نفس
و خواسته ای نامعقول آن.
اما در لژیون آموختم که به فرمان عقل
رسیدن ، از کارهای بسیار ساده شروع می شود، همین که بتوانم شربت تریاکم را سر ساعت
بخورم ، و همان که به اندازه ای که برایم می نویسند بخورم.
دانستم که هرچقدر کارهای ارزشی را انجام
دهم، به فرمان عقل نزدیکتر می شوم، همین که بگویم فردا صبح زود از خواب بیدار می
شوم و به توانم انجام دهم این باعث اعتماد به نفس و نزدیکی به عقل می شود
و از خدا بسیار شاکرم که راه کنگره را
به من نشان داد و از آقای مهندس دژاکام سپاسگزارم که صورت مسئله اعتیاد را برایم نمایان کرد.
به امید روزی که تمامی مسافران کنگره به
فرمان عقل برسند.
مسافر سفر اول: کریم روایی
لژیون: آقای محمود اسماعیلی
نمایندگی : شهرری
تاریخ: 28-10-92